از بچگي هرگاه وارد روستاي پدري شدم و هرگاه از اينجا رد شدم پيرمرد تنها روي اين صندلي در کنار مغازه به انتظار مشتري هايي نشسته بود که هيچ گاه نمي آمدند....امسال که رفتم پيرمرد ديگر نبود و صندلي تنها .....پيرمرد را انتظار مي کشيد.روحش شاد...
دسته بندی
مفهومي