Subscribe   
    
صفحه اصلی مقاله ها 
 
عكس تار شد؛ كودكي را از خاك بيرون مي‌كشيدند
تاريخ: 1384/10/01
فرستنده:
 
گفت‌و‌گو با عكاس مطبوعات و بحران، مريم بخشي
:: عكس تار شد؛ كودكي را از خاك بيرون مي‌كشيدند


با مريم بخشي وقتي گفت‌و‌گو كردم كه نمايشگاه عكس‌هاي زلزله پاكستان او به كوشش موسسه فرهنگي اكو و سفارت پاكستان در خانه‌ي‌ هنرمندان ايران برگزار شده بود. عكس هاي آن نمايشگاه را بخشي انتخاب نكرده بود. چون قرار بود از عوايد آن براي كمك به زلزله زده‌هاي پاكستان استفاده شود، بخشي همه چيز را گذاشت در اختيار خودشان. بهتر اين بود كه ما اين مصاحبه را همان وقت كه نمايشگاه عكس‌هاي زلزله پاكستان بخشي داير بود كار مي‌كرديم اما به دلايلي اين اتفاق نيافتاد. از بعد از اين گفت‌و‌گو خيلي‌ها از دنيا رفتند. خيلي‌ها كه ما از ميان آن‌‌ها فقط آتشي و مميز و نوذري و مشهورهاي‌شان را مي شناختيم. اين بود تا سرانجام دوستان همكارمان در آن هواپيما خاكستر شدند. گرچه رسم نيست اما اين بار را بر ما ببخشاييد و بگذاريد اين گفت‌و‌گو را به روانشاد عليرضا برادران و همه جانباختگان عكاس تقديم كنيم.






عكس تار شد؛ كودكي را از خاك بيرون مي‌كشيدند
عكسي كه بخشي در اين گفت‌و‌گو از آن ياد مي‌كند/ زلزله پاكستان
عكس تار شد؛ كودكي را از خاك بيرون مي‌كشيدند
زلزله پاكستان/ عكس از مريم بخشي
عكس تار شد؛ كودكي را از خاك بيرون مي‌كشيدند
زلزله پاكستان/ عكس از مريم بخشي
تنها خبرنگار‌ها مي دانند كه نوشتن ليد و شروع يك خبر يا گفت‌‌و‌گو چه اندازه دشوار است؛ به خصوص وقتي قرار است عكاس خبرنگاري را معرفي كني كه خود او هم به هر حال يك وقت‌هايي بنا به اقتضاي كارش و پيش‌‌آمدي ناگهاني كه خصيصه خبرنگاري است، براي معرفي ديگران اشاره نوشته. بگذاريد «مريم بخشي» را آخر اين گفت‌و‌گو به شما معرفي كنيم.

■ روبر كاپا، عكاس معروف جنگ، مي‌گفت: "دلم مي‌خواهد بيكار شوم". آدم وقتي عكسي را مي‌بيند كه تويش بچه‌‌ي قحطي زده‌ محتضري، با شكم برآمده و دنده‌هاي نمايان ، كله اي بيش از حد بزرگ و پوستي چرمي و قهوه‌اي رنگ نشسته و پشت او لاشخوري گت و گنده، گردن كشيده و نگاه خوف‌انگيز و منتظرش را به كودك دوخته تا لحظه‌اي بعد روده‌هايش هضم كردن و چنگال‌اش فرو رفتن در گوشت نازك «فرزند انسان» را تجربه كنند، به اين فكر مي‌كند كه چرا آن عكاس با پاره آجري يا حلقه‌ نگاتيوي، چيزي، آن موجود را نپرانده و به جايش چنين عكسي گرفته ؟ شما خانم بخشي! شما عضو انجمن عكاسان بحران هستيد. هم در زلزله بم و هم در زلزله پاكستان شاهد مرگ و ويراني و به قول بيضايي «بي‌پناهي حيرت‌انگيز آدمي» بود‌ه‌ايد. سوال من اين است كه هيچ فكر نكرد‌ه ايد جاي عكاسي، سوژه را نجات بدهيد و مثلا به جاي عكس گرفتن از انعكاس تصاوير ويرانه‌ها و مرده‌ها در اشك دختر بچه‌اي، دستمالي به او بدهيد و دستي بر سرش بكشيد؟ هرچند كه در اين لحظات به قول «آرسني تاركوفسكي»: واژه كه تسكين نمي‌دهد/ دستمال كه اشك را نمي‌زدايد!
● حرفتان را مي‌فهمم ولي اگر قرار بود اين كار‌ها را كه شما مي‌گوييد انجام بدهم، بايد لباس «هلال احمر» تنم مي كردم و به عضويت گروه امداد درمي آمدم. در وهله اول و وقتي تازه‌كار هستيد - آن هم در عكاسي بحران- شايد از محيط متاثر شويد و نتوانيد كارتان را كنيد. تجربه مي‌گويد نبايد تحت تاثير محيط قرار بگيريد. وظيفه عكاس ثبت لحظه است؛ با همه اتفاقاتي كه در آن لحظه در قاب تصوير جا گرفته. گرچه بعد از اين همه مدت و اين به خود تشر زدن‌ها كه «كارت را بكن. عكس‌ات را بگير» وقتي داشتند جنازه بچه‌اي را از خاك مي كشيدند بيرون، پايم لرزيد و عكس تار شد. شما بايد حقيقتي را در نظر بگيريد. اگر احساس مي‌كنيد عكاس هستيد، پس بايد لحظه را ثبت كنيد. گاهي اوقات عكس‌ها واقيعت را از فيلم هم گوياتر نشان مي‌دهند.

■ عكاس بحران تنها بخشي از كل فاجعه را ثبت مي‌كند. ما از پشت صحنه كمتر خبر داريم، چون تنها همان برش را ديده‌ايم كه شما انتخاب كرده‌‌ايد و نشان‌مان داده ايد. تازه‌ترين بحراني كه از آن عكاسي كرده ايد، زلزله پاكستان بود. آن‌ها- منظورم زلزله زده هاست- چطور با شما برخورد مي‌كردند؟
● شما گفتيد بيضايي مي‌گويد «بي‌پناهي حيرت‌آور بشر». من اسم اين را مي‌گذارم «هيچ‌كسي بشر». همه در زلزله مرده‌اند. چه آنها كه شما دوستشان مي داشتيد و چه آن ها كه شما را دوست مي‌داشتند. همه رفته‌اند و شما مانده ايد و باران و سرما. اين وضعيت كسي است كه آشناهايش زير خاك و آوار دفن شده‌اند و مرده‌اند. با اين حال به تو كه آمده‌اي از اين وضعيت عكس بگيري مي‌گويند خسته شدي. بيا تو چادر خستگي دركن. در پاكستان يك صبح تا عصر را جز آب چيزي نخوردم. آب ميوه سهميه UN شان را مي‌دادند به من و مي‌گفتند بايد جان بگيري!

■ عزيزالله حميد نژاد فيلم مستندي از شهر حلبچه بعد از آن بمباران شيميايي معروف دارد به نام «مرثيه حلبچه». درست از همان روز اول و ساعتي بعد از واقعه فيلم گرفته. تو كوچه‌ها، زير تير چراغ برق، پاي پله‌كان جلوي خانه‌ها، توي پارك، پاي سرسره، تو خانه ها و مهد كودك‌ها، جا‌به‌جا جنازه بچه و پير و جوان افتاده. بعد از آن، زندگي زنده‌مانده‌ها را در كمپ‌هاي كوهستاني مرز تصوير مي‌كند. در اين فيلم كه نزديك به يك ساعت يا كمي بيشتر طول مي‌كشد، از يكي دو‌ جمله بيشتر بين آدم‌ها رد و بدل نمي‌شود. از حميد نژاد پرسيدند چرا اين آدم‌ها حرف مي‌زنند؟ جواب داد: «پيرمردي كه نوه سوخته اش را بغل كرده چه حرفي براي گفتن دارد! آدم‌ها اين جور مواقع بيشتر فكر مي‌كنند». حلبچه را آد‌م‌ها ويران كردند و جنگ زده‌ها دست‌كم دلشان را با بد و بيراه گفتن به مسببين جنگ خوش مي‌كردند اما زلزله دست آدم نيست. آيا اين سكوت فرساينده و استيصال آدم‌هايي را كه نمي‌دانند براي كدام از دست رفته‌شان گريه كنند، در پاكستان حس كرديد؟
● سكوت آن‌ها براي خاطر اين است كه هنوز باور ندارند. وقتي مي فهمند چه اتفاقي افتاده كه زمان بگذرد. پس از آن است كه اعتراض مي‌كنند و بعد ... زندگي عادي را پيش مي‌گيرند. هر كدام از اين مراحل، اگر ادامه پيدا كند، تبديل به خطرناك‌ترين بيماري‌هاي رواني مي شود؛ به افسردگي، جنون. خودكشي بعد از اين فاجعه‌ها متداول است. من عكسي از زلزله پاكستان گرفته‌ام كه حرفم را روشن‌تر مي‌رساند.

■ كدام عكس؟
● همان گاري برگشته و آن دختر بچه كه سرش را رو به آسمان بالا گرفته و نگاه گله‌مندش از كادر خارج شده. او با سكوت مي‌پرسد حالا چي؟ چرخ‌ گاري بي‌حركت است ... نگاه به آسمان و چرخي كه ساكن است... بچه‌ها واقعا بي‌پناه‌ترين هستند.

■ از عكس‌هايي كه از زلزله بم گرفتيد كدام را دوست‌تر داريد؟
● آن وقت در بم كمپي بود به نام «بافيا». رفته بودم از آن‌جا عكس بگيرم كه روانپزشك كمپ آمد گفت اين ها در شرايط خوبي نيستند و ممكن است به خودتان يا دوربين‌تان آسيب برسانند. همين طور كه داشت هشدار مي‌داد يكهو از روي شانه اش ديدم پسربچه‌اي رفته بالاي چادر، روي ديرك سقف ايستاده و دارد با كبوترهايش بازي مي‌كند. انگار نه انگار كه آن دكتر دارد براي من حرف مي زند. ول كردم و رفتم از آن بچه عكس گرفتم.

■ از خاكسپاري‌ مردگان زلزله پاكستان در نمايشگاه‌تان تصويري نبود. نگرفتيد يا نشان نداديد؟
● عكس‌هاي اين نمايشگاه را من انتخاب نكردم. از موسسه فرهنگي اكو تماس گرفتند گفتند مي‌خواهيم براي كمك به زلزله‌زده‌هاي پاكستان عكس‌هاي شما را نشان بدهيم. به نظر آن‌ها اين عكس‌ها بيشتر مردم‌ را تحريك مي كرد، ولي نظر من چيز ديگري بود. من عكس‌هاي ديگري انتخاب مي‌كردم. از خاكسپاري مرده ها حرف زديد. وقتي آدم توي لجن راه مي رود بهتر مي تواند قضايا را درك كند. همان وقت كه زلزله بم اتفاق افتاد در روزنامه گزارش تصويري خاكسپاري مرده‌ها را كار كرديم. آن موقع خيلي اعتراض مي‌شد كه چرا آدم ها را اين‌طوري دفن مي‌كنند. اگر جاهاي ديگر را مي‌ديدند متوجه مي‌شدند كه مردم ما خيلي محترمانه‌تر دفن مي شوند!

■ معمولا از هر سوژه چند فريم عكس مي‌گرفتيد؟
● عكس محصول يك آن است. از آن دختر و گاري برگشته كه برايتان گفتم فقط يك بار گرفتم. تا به آسمان نگاه كرد شاتر زدم. حس كردم ديگر نبايد از او عكس بگيرم. گرچه تركيب بندي خوبي نداشت اما گفتم اگر بيشتر عكس بگيرم به او توهين كرده‌ام. حس كردم ديگر كافي است. مهمترين كار در عكاسي احترام به سوژه است. در لحظه بايد فكر كرد و شاتر را فشرد.

■ فكر كردن در عكاسي! جالب است.
● من عكاسي را سخت‌تر از نوشتن مي‌دانم. شما به راحتي مي‌نويسيد فلاني حسود است اما آيا نشان دادن حسادت با عكس هم به همين راحتي است؟ در كسري از ثانيه هم بايد تركيب بندي عالي داشته باشيد و هم پيام را برسانيد. اين تجربه مي‌خواهد و حس دروني و درك لحظه.

■ البته نوشتن اين كه فلاني حسود است كار راحتي است اما اثبات آن، بسيار سخت! بگذريم. اين كه دوربين ديجيتال آمده آيا عكاسي را سهل‌تر نكرده؟
● به نظر مي رسد كه كار را راحت‌تر كرده. شما با ديجيتال لحظه‌اي را مي‌گيريد و به نظرتان خيلي تاپ مي‌آيد اما عكس مشابهي از عكاسي كه 50 سال پيش گرفته را هم مي‌بينيد و هر بار تحسين‌اش مي‌كنيد. عده‌اي عكاسي را به داشتن دوربين ديجيتال محدود مي‌‌دانند اما چيز ديگري هم لازم است. البته كسي جاي كسي را تنگ نمي‌كند و به قول آمريكايي‌ها «هر آدمي منحصر به فرد است». دنياي بزرگ ما آن‌قدر كوچك است كه مثل رفلكتور جوابت را مي‌دهد. ما خيلي كوچكيم.

■ شما به خاطر كارتان با عكاس‌هاي خارج از كشور هم مرتبط بوده‌ايد. عكاسان ما در قياس با آن‌ها كجاي‌ كارند؟
● عكاس‌هاي ايراني را مي‌شود با بهترين عكاس‌هاي دنيا مقايسه كرد. در پاكستان كه بوديم، در آن همه مصيبت و آن همه سوژه، عكاس روسي داشت از يونجه خوردن الاغي عكس مي‌گرفت.

■ درباره خودتان بگوييد! كجا به دنيا آمديد و چه رشته‌اي خوانديد؟
● مريم بخشي. متولد تهران. از دانشگاه الزهرا ليسانس شيمي دارم و در دانشكده هنر و معماري عكاسي خوانده‌ام. بيش‌تر از ده سال است كه عكاسي مي‌كنم. از 77 تا 79 عكاسي را ول كردم و به چيز ديگري مشغول شدم.

■ به چه؟
● به مطالعه. خواجه عبداله انصاري مي‌خواندم، صدرالمتالهين را. مولانا و حافظ و شمس و سهروردي را. آن‌قدر به خواجه عبدالله علاقه‌مند بودم كه رفتم «هرات» سر مزارش.

■ بقيه اش را بگذاريد من به خوانندگان بگويم. عكاس روزنامه‌ انتخاب و بعد از آن جام جم.كارش را با خانه روزنامه‌نگاران جوان آغاز كرد. چندين بار به خاطر عكس‌هايش جايزه گرفته كه از آن جمله‌اند: جايزه دوم عكاسي جشنواره عكس كودك در سال 1383. مطبوعات شهري در سال 1384، همان جايزه قبلي در سال 1383 و جايزه اول عكس كودك اصفهان.
■ سوال آخر است. در دانشكده هنر و معماري، پيش كاوه گلستان هم درس خوانديد؟
● شاگردش نبودم اما عكس‌هاي افغانستانم را نشانش دادم. تشويقم كرد كه عكس‌ها را كتاب كنم. دلم مي خواست از او عكس بگيرم اما رودربايستي كردم و نگرفتم.
 
منبع : www.afn.ir

 

  بالاي صفحه     |     بازگشت به صفحه مقاله ها

 
 





Copyright 2004-2007 Foto.ir. All rights reserved.

Foto ir FAQ | Subscribe! | Contact Us | Terms of Use